X
تبلیغات
رایتل

تنفس

به نام آنکه فکرت آموخت

شهید مصطفی طالبی

دکتر کیهانی گفت «امیدی نیست . مسمومیت شیمیایی و عفونت دست ،خیلی شدید تر از آن بوده که بشود با این داروها کنترلش کرد. » 

گفت « با اینهمه  من وظیفه دارم تا آخرین لحظه تلاش کنم .منتقلش می کنیم آی سی یو. » 

برادرش گفت « احتمال بهبود هست ؟» 

دکتر گفت «نه » 

گفتم «آنجا ممنوع الملاقات می شود .» 

گفت «بله قانونش همین است .» 

گفتم «ما مصطفی را خیلی کم دیدیم اجازه بدهید این چند روزه کنارش باشیم .» 

دکتر اجازه داد. 

مصطفی را نشناختم . تمام تنش زخم بود یا تاول . زخم ها را باند پیچی کرده بودند اما تاول ها را نمی شد کاری کرد . زخم های داخل گلو و دهان حالا لب ها را هم گرفته بود . چشم هایش بسته بود بد نفس می کشید . قفسه ی سینه به شدت بالا و پایین می رفت . لوله های سرم را وصل کرده بودند به رگ گردن ٬ دست دیگر خشک شده بود ٬جواب نمی داد. حال خودم را نمی فهمیدم . جلو که رفتم چشم هایش را باز کرد . لب هایش تکان می خورد. سرم را بردم جلو. از بین نفس هایی که به سختی می آمد و می رفت ُگفت «پس میثم کو ؟» 

.... 

من را صدا کردند که برای بار آخر ببینمش . 

میلاد چادرم را می کشید و می گفت «تو که گفتی بابا خوب شده . بگو از جعبه بیاد بیرون برگردیم خانه .من خسته شدم.» 

نشستم بغلش کردم و گفتم «بابا دیگر نمی آید خانه . نمی تواند بلند شود وبا ما برگردد . باید همین جا خداحافظی کنیم.» 

بچه ها قدشان به سکو نمی رسید . محیا گل را تکیه داد پایین پای پدرش . برای آخرین بار مصطفی را نگاه کردم . نگاه کردم و چیزی نگفتم . حرفی برای گفتن نداشتم. 

مصطفی بالاخره صلیب خودش را زمین گذاشت .صلیب من هم هنوز روی شانه هایم مانده است....    

 

اینک شوکران شهید طالبی یه روایت همسر 

نفس عمیق: 

عشق یعنی قطره و دریا شدن  

عشق یعنی یک شقایق غرق خون  

عشق یعنی درد و محنت در درون  

عشق یعنی یک تبلور یک سرود  

عشق یعنی یک سلام و یک درود

+ نوشته شده در دوشنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 06:40 ب.ظ توسط تنفس | 26 نظر