X
تبلیغات
رایتل

تنفس

به نام آنکه فکرت آموخت

آقا مهدی

انگار می شناسیش .نگاهش آشنا است.لبخندش هم .دستور دادنش و حتی عصبانی شدنش . شاید قبلا اور ا دیده باشی . با او زندگی کرده باشی یا جنگیده باشی . شاید هم از او فقط نامی شنیده باشی . چه فرقی می کند ؟

انگار می شناسیش .

مهدی باکری همین نزدیکی ها ،روی همین زمینی که رویش هستی به دنیا آمد .درس خواند و بزرگ شد .مبارزه کرد و جنگید. بعدها فرمانده لشکر عاشورا شد .قرار بود از رود عبور کند و گذشت ، اما هیچ وقت باز نگشت .نمی دانم شاید دلیل آشناییت همین رفتنش باشد ،اگر آب را بشناسی و فرمانده لشکر عاشورا را .

...

از توی ماشین داشت اسلحه خالی می کرد ، با دو،سه تا بسیجی دیگر .از عرق روی لباسهایش می شد فهمید چه قدر کار کرده . کارش که تمام شد هم اینکه از کنارمان داشت می رفت ،به رفیقم گفت :«چه طوری مشد علی ؟»

به علی گفتم «کی بود این ؟»

گفت:«مهدی باکری جانشین فرمانده تیپ.»

گفتم :«پس چرا داره بار ماشین رو خالی میکنه؟»

گفت:«یواش یواش اخلاقش می یاد دستت.»

...

زندگی او پراز فرمولهای پیچیده و حساب و کتابهای عجیب و غریب نبود . ساده بود ،مثل همه ی آنهایی که در لشکر عاشورا هستند .با اینهمه هنوز خیلی فاصله هست بین این خاطره ها و آن طوری که او زندگی کرد ....

پی نوشت :دیشب دور میز ،کنار خانم ملکی (همسر شهید مدق ) نشسته بود نگاهی گذرا به او کردم پرسیدم ایشان ؟ گفتند :خانم آقامهدی باکری هستند .نگاهم را عمیق تر کردم ،چروک های صورتش نشان می داد که روزگار سختی را پشت سر گذاشته .چهره آقامهدی جوانی لاغر اندام و بلند بالا برایم متصور شد ! ازش پرسیدم حاج خانم فرزند هم داشتید ؟ با خنده ای گفت نه فرزند نداشتیم .فرزند نداشت اما چهره اش حاکی از رنج های زیادی بود ،خودمانی بود اما با صلابت صحبت می کرد . مثل آقا مهدی بدون فرمولهای پیچیده و در عین سادگی ...


+ نوشته شده در دوشنبه 24 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 06:44 ب.ظ توسط تنفس | 48 نظر