X
تبلیغات
رایتل

تنفس

به نام آنکه فکرت آموخت

اشتباه می کنید! من زنده ام




آخرهای آذر بود که آمد خوی، رفتم استقبالش . گفت می رود پسرش را ببیند . آمدیم دم خانه شان.سپرد بمانم تا برگردد. خیلی طول نکشید که برگشت . از در که آمد بیرون ، پرسیدم "علی آقا ! گل پسرت را دیدی؟"

گفت " آره ."گفتم " حالا به تو رفته یا مادرش ؟" گفت" نمی دانم ." تعجبم را که دید ادامه داد " من که صورتش را نگاه نکردم ، فقط بغلش کردم ، همین ." انتظار هر جمله ای را داشتم الا این . گفت " ترسیدم نگاهش که کردم ، محبتش نگذارد که برگردم ."            

                                                ........................................................


علی شیشه های ماشین را داده بود پایین که موج انفجار نترکاندشان.به هر مصیبتی بود ، خودمان را رساندیم تا کانالی که بچه ها آن طرفش زمین گیر بودند.این جا تنها معبری بود که ارتباطش با عقب قطع نشده بود . کانالی به عرض سه متر که بچه های جهاد پشت تپه ای حفر کرده بودند که می خورد به ابو قریب.....

دور و بر کانال پر بود از جنازه ی شهدا . علی داشت دور می زد که عقب تویوتا را بدهد سمت کانال و مراقب بود که ماشین نرود روی جنازه ی شهدا . ایستاده بودم لب کانال که با صدای سوت خمپاره ای خیز رفتم روی زمین .گرد و خاک که خوابید بلند شدم و لباسم را تکاندم . از آینه بغل تویوتا دیدم که علی سرش را گذاشته روی فرمان و ماشین را خاموش کرده . علی را صدا زدم .جواب نداد . چند بار دیگر هم صدایش  کردم . سرش روی فرمان بود هیچ حرکتی نمی کرد . در را باز کردم . انگار خوابیده باشد .هیچ جراحتی روی بدنش نبود . تکانش که دادم ، سرید توی بغلم . ....علی به همین سادگی شهید شد  انگار خسته از آن همه دوندگی ، به خواب عمیقی فرو رفته باشد 


.................. شهید علی شرفخانلو


نفس عمیق :خدایا به من آرامشی عطا کن تا بپذیرم آنچه مصلحت و رضای توست.

+ نوشته شده در سه‌شنبه 19 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 06:50 ب.ظ توسط تنفس | 13 نظر