X
تبلیغات
رایتل

تنفس

به نام آنکه فکرت آموخت

مناطق مرزی 1


هواپیما به طرف فرودگاه سنندج حرکت میکرد منهم به رسم عادت با کسی که کنارم نشسته شروع میکنم به صحبت که تنهایی خسته ام نکند ، با دخترخانمی از اهالی سنندج مشغول صحبت بودم ، آنچنان گرم صحبت بودیم که متوجه نشدم کی رسیدیم ....

با خودم میگفتم چه کسی مرا به این دیار کشانده ؟!....

آقایی با لباس و زبان کردی  مرا به سمت مریوان همراهی میکرد ، چقدر کردها مهربانند ،در کنارشان اصلا احساس غربت نمیکنی .توی ماشین جاده را نظاره میکردم کوههای سر سبز و رنجیر وار بهم تنیده ، تمام مدت فکر میکردم چگونه اینجا می جنگیدند! حتی نمیتوانستم فکر کنم که از این کوهها چطور باید بالا رفت حالا تصور کمین ضد انقلاب و تیراندازی و ...که جای خود دارد .

جاده مریوان بسیار پر پیچ است ، پیچهای زیاد و خطرناک ، صدو چهل و سه تا پیچ دارد . از بس پیچها تند بود در مسیر حالم بد شد و راننده بنده خدا که هل شده بود و نمیدانست چکار کند توقف کرد و آبی به صورتم زدم و مجدد حرکت کردیم .در طول مسیر نام روستا ها و موقعیتهایشان را برایم توضیح میداد،  باید زودتر به مریوان میرسیدیم.

بلاخره به همایش بزرگداشت شهدای عملیات والفجر 10 که در سالن همایشهای دانشگاه آزاد شهرستان مریوان برگزار میشد رسیدیم . 

وارد سالن شدیم افرادی که راهنماییم میکردند همه به سختی فارسی صحبت میکردند

فرماندهانی که در آن مناطق خدمت کرده بودند مشغول سخنرانی بودند و از وضعیت عملیات ها می گفتند . اما من برای کار دیگری آمده بودم...


مرا شهید بزرگوار سردار حاج سعید قهاری سعید به این خطه کشانده بود ،کسی که آنقدر مظلوم بود که حتی نامش را بعد ازسالها پژوهش در دفاع مقدس نشنیده بودم ، کسی که غربت و مظلومیت اش مانند تیری بر قلب می نشست کسی که شاید اگر دهها کتاب در موردش نوشته شود نمیتوان عظمت روح او را شناساند ، کسی که شاید نزدیکترینهایش هم او را ، اخلاصش ، و غربتش را هم نشناختند کسی که 28 سال در مناطق مرزی غرب و شمالغربی فرماندهی کرد البته بهتر است بگوییم به مردم خدمت کرد، بدون هیچ شکوه ای .وقتی در اواخر خدمتش سردار شهید کاظمی او را به یزد منتقل کرده بود در پوست خود نمی گنجید که برود به کردستان میگفت برایم سخت است در مناطق آرام خدمت کنم.

باید با کردها هم صحبت میشدم و از حاج سعید و عملیاتها و کارهایی که انجام داده بود می شنیدم.



آنها از لطف و مهربانی هایی که به کردها داشته سخن می گفتند، فرمانده سپاه مریوان چگونه خودش در زمستان نفت و آذوقه در روستاهای دور افتاده آن دیار می برده ، چگونه تلاش میکرده راههای پر برف زمستانهای سرد کردستان را که تردد افراد و مال و ماشین را مسدود میکرده با تلاش باز کند ، همه ی آنها مهربانی ها و رشادت هایش را به یاد داشتند و ابتدا با احترام ویژه از شهید جاوید الاثر متوسلیان یاد میکردند و سپس نام پر افتخار حاج سعید را می آوردند .

کردها با غرور صحبت می کنند...

از عملیاتهای موفقیت آمیزی که حاج سعید در آن خطه انجام داده ، مناطق و روستاهای ناامنی که نمی توانستند از شر گروهک ها ی ضد انقلاب در آنجا زندگی کنند چگونه او آرامش را به آن خطه آورده بود کردها ریز به ریز عملیاتها را به خاطر داشتند .حضورش در صف مقدم عملیاتها و شجاعتش در جنگیدن ، مجروحیتها و تحمل و توان بالایش را وصف میکردند .

چه خوش میگفتند که حاج سعید خستگی را خسته کرده بود شاید شبها سه ساعت می خوابید .از نماز شبها و عبادتهایش میگفتند ...

ویژگی منحصر به فرد او اهمیت دادن به نیروهای بومی اش بوده و اعتماد به کردها ،همان خصلت بود که باعث شده بود در دلهایشان حکومت کند و آنچنان دوستش داشتند که بعد از او کسی موفق نشده بود در قلبهای آنان رسوخ کند...

غروب به طرف سنندج حرکت کردیم و من هنوز تا ساعت 12 شب با اهالی آن دیار در گفتگو بودم خسته بودم اما یاد شهید قهاری خستگی را از بدن خسته ام در می آورد .آن شب را با یاد و خاطرات آن بزرگوار سپری کردم صبح باید برمی گشتم....


نفس عمیق : خدایا ما را قدردان اینهمه اخلاص قرار بده و شرمنده آنان قرار مده .

+ نوشته شده در یکشنبه 8 دی‌ماه سال 1392 ساعت 01:10 ق.ظ توسط تنفس | 18 نظر